تبليغاتX
دختری از جنس تنهایی

دختری از جنس تنهایی

مادی نیاصرم

مادی نیاصرم

این جا مادی نیا صرم من که عاشقشم یه جای خلوت ساکت که درختای چنارش کلی قشنگن پاییزشم بینهایت باحاله هر وقت دلم میگیره از دانشگاه که بر میگردم میرم اینجا و یکم قدم میزنم جای دنجیه اصفهان انقدرام که فکر میکردم بد نیست اوضاع خوبه و میگذره فعلا که فرجه هامه و باید درس بخونم این ترم درسام سخته اما خب منم دختر زرنگی شدم

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:35 توسط الهه| |

باز پاييز است

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است

باز مي لرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان

باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم، خداوندا پريشانم

باز مي بيني كه بي تابانه گريانم

 

باز پاييز است

باز اين دنيا غم انگيز است

باز پاييز است و هنگام جدائيها

باز پاييز است و مرگ آشنائيها

سلام من برگشتم!هرچند هیچ وقت هیچ کسی منتظر برگشتم نبود!یه فصل جدید تو زندگیم شرو شده و من الان دانشجوی اصفهانم شاید خیلی اشتباهات تو درس خوندنم انجام داده باشم اما الان از خودم و از تلاشم راضیم کاردانی حسابداریم رو سه ترمه تمام کردم بدون هیچ زحمتی دارم تمام تلاشم رو میکنم که همه چی رو جبران کنم.یزد...دلم واست تنگ میشه واسه همه چیت حتی تنهایی هام!واسه همه لحظه های اون دوران میدونم دیگه تکرار نمیشه اما خاطراتش همیشه با من میمونه تنها نکته مثبت اصفهان بودن المیراست.راضیم خدایا کمکم کن همه تلاشم رو انجام بدم تا بونم خودم باشم.همیشه میگفتم نمیخوام بزرگ شم اما باور کنین انقدر تو این یه سال بزرگ شدم که خودم خودم رو نمیشناسم گاهی وقتا یه مشکل خیلی ادم رو عوض میکنه!شاید باید این اتفاقا میافتاد تا من درس عبرت بگیرم تا من چشام رو روی این دنیا بیشتر باز کنم تا من اشتباه نکنم و من نشکنم چقدر اتفاقا تو این چند سال افتاد!اولین باری که نوشتم ژیش دانشگاهی بودمدیگه داره میشه ۲۳ تو این سالا سحر بچه دار شد فروغ ازدواج کرد و المیرا طلاق گرفت...خیلی وقتا فکر میکنم چرا المیرا اینجوری شد اون که بهترین و خانم ترین دختری بود که میشناختم!خیلی غصه خوردم امروز مامان دوستم منو بعد این یه سال دید و گفت الهه چقدر کوچولو شدی!خستم از همه چی حتی از فکر کردن به این چیزا ازحرف مردم  خدایا کمکم کن شدم خواهر بزرگتر المیرا خیلی داغون شد باید همه سعیم رو بکنم که بشه همون المیرای سابق اگه این ادمای لعنتی بزارن مثلا دلسوزن اما...واسم دعا کنین که کم نیارم واسه المیرام دعا کنین که فراموش کنه

 خدا جونم خیلی دوست دارم کمکم کن... 

 در تماشاگه پاييز
برگ ريزان همه خوبي هاست
مي بريم از هم پيوند قديم
مي گريزيم از هم
سبك و سوخته برگي شده ايم
در كف باد هوا چرخنده
از كران تا به كران
سبزي و سركشي سروري نيست
وز گل يخ حتي
اثري در بغل سنگي نيست
اين همه بي برگي ؟
اين همه عرياني ؟
چه كسي باور داشت
دل غافل اينك
تويي و يك بغل انديشه كه نشخوار كني
در تماشا گه پاييز كه مي ريزد برگ.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:45 توسط الهه| |

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟! 
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،

  خدا هست و خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 قایقی از گل سرخ

سلام خوبین؟منم خوبم خیلی خوبتر از همیشه و هر وقت سرم خیلی شلوغه اما خشحالم و راضی حد اقل به اتفاقای بد فکر نمیکنم تنهایهامم پر کردم دیگه حتی وقت خواب هم نداررم درس دانشگاه کار سخته اما شیرینه خیلی شیرین تر از روزای دیگه یزد داره گرم میشه خیلی گرم الانم شرکتم پسر همکارم اینجاست و من امروز هچکدوم ازکارامو انجام ندادم عاشقشم خیلی نازه یه پسر ناز و بانمک که همهچی رو یزدی میگی به منم میگه خاله نمیدونم چرا من انقدر عاشق بچه هام میخوام برم مربی مهد کودک شم نظرتون چیه؟موفق میشما...

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 13:8 توسط الهه| |


اشکایی که بی هوا روگونه هام میریزه

ابری که از همه خاطره هات لبریزه
دلی که میخواد بمونه تنی که باید بره
حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره
بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بیخیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه


مثه تنهایی میمونه با تو همسفر شدن
توی شهر عاشقی بیخودی در به در شدن
حال و روزمو ببین تا که نگی تنها رفت
اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت

بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بیخیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

سلام خسلس وقته كه نيومدم و خيلي سرم شلوغه كار درس دانشگاه كلي وقت هم كم ميارم اتفاقاي خاصي پيش نيومده فقط من كارمند شدم و ....اين خيلي خوبه وقتم هدر نميره كار هم ياد ميگيرم راستي تولد 20 روز پيشم هم مبارك 22 سالگي سلام چه حس جالبيه باز يه سال بزرگ شدم اما ميخوام بدونم عاقل تر شدم؟بزرگتر شدم؟شايد نميدونم هيچكس نميدونه!!!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:0 توسط الهه| |


داره  بارون میاد .. انگار خدا میدونه چقدر بارون رو دوست دارم ..  

در کنارش خبرهای خوب هم ذره ذره برام می فرسته . 

چقدر این خدا دوست داشتنیه .. با همه شکلش .. با همه سختی هایی که میده و همه لطف هاش .

 حس میکنم اونی که باید میبودم نبودم و ازش خجالت میکشم . 

 اما فقط اینو میدونم 

 تو قلبم .. حس خیلی بزرگی از دوست داشتن رو لمس میکنم  

که فکر میکنم خیلی عمیق و جاودانی شده . 

خدای خوبم ازت ممنونم .. 

خدایا شکرت که امسال هم زندم و میتونم نعمت های دوست داشتنی تو رو داشته باشم                

                     

ره

توی بارون
زیره ناودون تیک تیک و ترانه جدا شدن
تو خیابون کنج میدون ناله و مرثیه تنها شدن
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
توی ناودون میزنه
اگه بارون بزنه رو دل عاشقاحیرون بزنه
تا مثل بارون میشی از راه میای
آخرش خسته میشی منو میخوای
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
{دکلمه}
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
وقتی از رفتنت غرق پشیمونی شدی
وقتی تو ظلمت شب خسته و زندونی شدی
تو میای میگی پشیمون شدم دیگه از بگو مگو خسته شدم
خسته شدم
خسته شدم
داره بارون میزنه داره بارون میزنه
وقتی از رفتنت غرق پشیمونی شدی
وقتی تو ظلمت شب خسته و زندونی شدی
وقتی که قصه غرورتو شکست
وقتی که غم روی قلب تو نشست
تو میای میگی پشیمون شدم
دیگه از جدایی ها خسته شدم
تو میگی اگه میشه منو ببخش
که بازم عاشق و دل بسته شدم
تو میگی اگه میشه منو ببخش
که بازم عاشق و دل بسته شدم

داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 9:47 توسط الهه| |

تو میخندی حواست نیست من آروم میمیرم 

تو میرقصی و من عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی چه گیرایی چه بی منتق به چشمات میشه عادت کرد

تویه دستای تو باید به سیگار هم حسادت کرد

منو پک میزنی آروم

خرابم میکنی از سر

روژ لب رو ته سیگار

تن من زیره خاکستر

تنم میلرزه و میری حواست نیست

هوا و کام میگیری حواست نیست

حواسم هست و میمیرم حواست نیست

کنارت اوج میگیرم حواست نیست

حواست نیست

تو میخندی حواست نیست...

داغونم داغونم داغونم...

حواسم هست و میمیرم حواست نیست

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 22:14 توسط الهه| |

امزوز رفتیم جلسه ی معارفه ریکی جالب بود به قول خودش من رو اسکن کرد راست و دروغش رو نمیدونم اما راجب من راست بود این که زیاد فکر میکنم این که قلبم از عشق خالیه و خیلی چیزای دیگه فرشته که هی میگفت همش راسته جالب بود خیلی جالب شاید برم کلاساش رو یکم که وقتم خالی شه فعلا که خیلی در گیرم  میان ترمام شرو شده و خدارو شکر تا الان عالی بوده گاهی وقتا بعضی اتفاقای خیلی بد باعث بیدار شدن ادما میشه من از یه جایی بد ضربه خوردم اما خدارو شکر که راهم رو ژیدا کردم دیگه مهم نیست تنهام مهم اینه که به ارزوهام برسم شاید سهم من تنهاییه

چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند و

اندکی سکوت

منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این اخرین باره

که این احساس زیبا هست

منو حالا نوزاش کن

 همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی

شاید به دنیا ی تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

توباشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

 اگرچه وقتی نیست

نبینم

این دم رفتن

 تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

 

تو از چشمای من خوندی

کنارت اینقدر  ارومم

که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار

 تو دستا ی تو اتیشه خودت

خودت پلکامو میبندی

و این قصه تموم میشه

 

هنوزم میشه عاشق بود

توباشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش      اگرچه دیگه  وقتی نیست

نبینم

این دم رفتن

 تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 1:17 توسط الهه| |

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

 با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه

 تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

 کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی

 واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم

تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود

 لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

 مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

 عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

بدون شرح

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 4:9 توسط الهه| |

خدایا، کاش فراموش کردن بقیه به آسونی فراموش کردن تو بود.ببخش خدا جونم خیلی بدم خیلی اما تومن رو ببخش از همه چی خالیم از عشق احساس شادی خیلی ناشکرم خیلی خودم میدونم اما خیلی تنهام خیلی زیاد اما هیچکی نمیتونه شریک این تنهاییم شه نمیدونم چرا شاید نمیخوام شاید میترسم شایدم صلاحم تو اینه تنهایی سخته خدا خیلی سخته...

 

اشتباه نکن، زمان همیشه هست، می رسد "گاه"ی که ما نیستیم

 

ديرمي رسيم زماني كه ديگر وقتي نمانده است...

ديرمي رسيم..وقتي ديگر هيچ چيز وجودندارد..تهي...

همه چيز بي معنامي شود..عشقي نيست..تنها سرابي وهم انگيز است...

تورا نمي شناسم..توهم سرابي..دريغ از ان وجودي كه دل به توباخت...

دريغ ازان اشكي كه پاي توريخته شد....

هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین

گاهی ساعت ها خوابشان می برد

مثل اکنون

خمیازه کشان جنازه های بی رمق خویش را بر دوش می کشند

و گاهی بی خستگی می دوند و گاهی باز می ایستند

برای من شاید اکنون زمان همان پیر گوژ پشتی است

که تاب کشیدن جسمی خسته را ندارد

و در تنگنای زندگی بی هدف می نگرد

به چیزی که نیست

که مبهم است و دست نیافتنی

و از جایش هر گز تکان نمی خورد

تا دلخوشی سپری شدن این تلخی ها را با خود همراه کنم

سخنم این بود

مفهموم اشتباهی دیگر

و شاید اقدامی برای رنجشی دگر

و باز اندوهی به ثبت رسیده

در دفتری مملو از ثبت خاطره هایی به بزرگی عشق و کوچکی نفرت

راست بود آیا خودکشی عقربه ها

از خستگی تکرار

نگو

من چگونه این روزگاره بی گذران را سپری کنم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 0:52 توسط الهه| |

 

 

اینارو و توی یه وبلاگ خوندم هرکی دوست داشت جواب بده

 1-راسته ميگن تو اين زمونه همه نامرد شدن؟ 2-چرا هر كي از در ميرسه دل آدمو ميشكنه؟ 3-چرا همه آدما دو روون؟ 4-چرا همه رفيقا نارفيقن؟ 5-چرا به هركي اطمينان ميكني تو زرد ا آب درمياد؟ 6-تا حالا شده با خودتم قهر كني؟ 7-چرا روز به روز محبت ها كمتر ميشه؟ 8-چرا عشق تو دل بعضي ها مرده؟ 9-چرا ديگه نميشه به آدما اطمينان كرد؟ 10-چرا هركي كه دوسش داري يك روز تنهات ميزاره؟

جوابای من اینه ۱.همه نامرد نیستن اما نامرد خیلی زیاده...۲

.چون میخواد تلافی شکست قبلی رو سر تو در بیاره۳

 همه ۲رو نیستن

۴.من ۲تا رفیق دارم که مثل خواهرن واسم فرشته و مرضیه که عاشقشونم

۵.چون ادمت رو خوب انتخواب نمیکنی مشکل از خودمون هر کسی لیاقت اعتماد نداره

۶.قهر نه اما از خودم دلخور شدم

۷.چون زندگی شده ماشینی وقتی واسه عشق و احساس نیست از بس مشکلات زیاده که...

۸.نمرده وانمود میکنن مرده هر کسی یه قسمتی داره این قسمت ادم یه روزی پیداش میشه

۹.باید اول طرفت رو بشناسی بعد اعتماد کنی...

۱۰.اشتباه از خود ادمه که تنها میمونه اما هر کسی که رفت به درک لیاقت تورو نداشته خدا خیلی بزرگه اونم به سرش میاد یه روزی...

 

یزدم با کلی مشکل دارم دست و پنجه نرم میکنم حقمه ناشکری کردم فکر کردم تنها بودن بدترین چیزه زندگی اما از اون بدترم دیدم اما من اگه تنها باشم اگه هیچکیرو نداشته باشم تورو دارم خدا جونم امیدم به تو فقط به تو میدونم پشتمی همینجوری که تا حالا بودی این ترم ۲۳ واحد دارم درسامم سخته اسن ترمم باید معدلم بالا بشه این مشکلات اخیر باعث شد خیلی بزرگتر شم و عاقل تر حالا دیگه واسه زندگیم هدف دارم کلی هدف قشنگ یه زندگی رویایی من میخوام خدا جونم توام کمکم کن همه امیدم توای

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 19:5 توسط الهه| |

Design By : Mihantheme